اراد و اندیااراد و اندیا، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
اراد و اندیااراد و اندیا، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
اراد و اندیااراد و اندیا، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

اراد واندیا فرشته های مامان و بابا

عاشورای 94

سلام فندق های خاله ماشالله روز به روز دارید شیرین تر میشید دیگه چهار دست و پا راه میرید و شیطونی میکنید. اندیا جون که تا چند وقت پیش اروم بود کلی شیطنت میکنه امان از اینکه بخوایم میوه ای چیزی بخوریم شما دیگه نمیزارید وقتی هم سفره رو باز میکنیم دوتایی ازین ور و اون ور میاید سمت سفره روی میز هم که غذا میخوریم میاید زیر پامون خلاصه کلی با شما سرگرمیم البته بماند که مامان پریساروهم خیلی اذیت میکنید گاهی وقتها دلم براش میسوزه طفلی خیلی خسته میشه ان شاالله که بزرگ شدید قدر مامان مهربونتونو بدونید. شب تا سوعا مامان پریسا نذری داشت برای شما عزیزای دل ولی نشد عکسی بگیرم ازتون . روز عاشورا هم رفتیم بیرون با بابا رضا و مامان پرگل شما فرشته هاسقا شده بو...
20 آبان 1394

خاطرات تلخ و شیرین

  سلام فنقلای خاله ببخشید دو سه ماهی هست که وقت نکردم براتون پست بزارم اخه همش سرگرم مهمونی و اینا بودیم. این ماه هم با تفریح های هروزه پارک سپری شد همینطور که قبلا گفتم شما عاشق بیرون و پارک هستید هروز میرفتیم خونه مامان پرگل و پارکشون. اراد جونم عاشق هلو خوردن و وقتی ازش میگیری جیغ میزنه همینطور موز خیلی دوست داره اما اندیا جونم اصلا میلی به خوردن نشون نمیده واسه همینم کوچولوتر مونده همه میگن واسه فرق پسر و دختریتونه. دیگه کم کم مامان پریسا شروع کرده بهتون فرنی  با حریره بادوم میده که خیلی دوست دارید گاهی هم بیسکویت مادر میخورید که واقعا خوردنتون خیلی شیرینه به خصوص اراد که انقدر با میل و اشتیاق میخوره و زودتر میخواد قاشق بعدی...
8 آبان 1394

پنج ماهگی

شکوفه های خاله روزهای بهار هم سپری شد و شما اولین تابستون زندگی تونو تجربه میکنید. دیگه واقعا شیرین و دوست داشتنی شدیم با خونواده های زیادی تو پارک به یمن شما اشنا شدیم وقتی یک روز نیستید همه شون جویای حالتون هستند و جای خالی تون برای همه حس میشه. اراد چند وقتی هست که هرچی دم دستش باشه به دهنش میگیره و به لثه هاش میماله فکرکنم میخواد دندون دربیاره بی قراری هاش هم بیشتر شده. عمه سمانه هم با پسرهای گلش (شهاب و شایان ) اومدن وبازهم شما چهارتا و دردسرهاتون. روزهای پنج ماهگی هم مثل برق و باد میگذره و شما مهربونهای من روز به روز شیرین تر و نازتر میشید فقط یه چند روزی بود که اراد جونم تب داشتی لثه هات هم داره میخاره اینه که یکم اذیت میشی ...
6 مرداد 1394

چهارماهگی و سنت پیامبر

خوشگلای من روز به روز نازتر میشید واقعا خیلی دوستون دارم وقتی ازتون جدا میشم با دیدن عکسهاتون دوباره دلم تنگ میشه وقتی با مامانی تلفنی صحبت میکنم با شنیدن صدای گریه یا خندتون دلم واستون ضعف میکنه واقعا مثل فرشته ها می مونید . روز 17 خرداد بنا بر سنت پیامبر اراد جون رو ختنه کردیم, مبارک باشه خاله جون (ببخشید خاله جون نتونستم کنارت باشم مهمون داشتم) روز اول با مسکن اروم بودی ولی دیگه بعدش هم کم کم خوب شدی این چند روز اندیا جون پیش مامان پرگل بود بابا رضا میگه همون اندیارو بیاریم بهتره چون ارومه و خوش خنده. مامان پرگل هم اینطوری میتونه به کارهای خودش برسه ولی با بودن اراد نه! تولد چهارمین ماه چند عکس از چهار ماهگی ...
6 تير 1394

علاقه شدید به پارک

نفس های خاله روزهای اخر بهارو سپری میکنیم اما چند روزی که هوا کمی مناسب پارک رفتن شده امسال خیلی بها خنکی داشتیم. خونه مامان پرگل کنار پارک وما اکثر شبها پارک هستیم و شما دردونه ها عاشق پارک هستید یعنی وقتی میریم پارک دیگه گریه نمیکنیدو نق نمیزنید حدود ساعت 8و9 میخوابید و فقط سر ساعت شیرتون یه نق کوچولو میزنید وبا خوردن شیر میخوابید تا هروقت که پارک هستیم 1و12 که میرید خونه دوباره دمار بابا سجاد و مامان پریسارو درمیارید واسه همین اوناهم دوست دارن ساعتها تو پارک باشن مامان پریسا میگه وقتی میایم پارک ساعت استراحت منه! شاید این علاقه شدید شما واسه اینه که پارسال که مامان پریسا شمارو باردار بود هروز میومد پارک و اونجا استراحت میکرد به هرحال ...
30 خرداد 1394

خاطرات سه ماهگی

نفس های خاله دیگه اگه یه روز نبینمتون حسابی دلتنگتون میشم اخه ماشالله خیلی شیرین شدید میشه باهاتون یکم بازی کرد خنده های نازی میکنید و ادامیاید البته اراد جون یکم از اندیا حرکاتش جلوتره و حواسش بیشتر به اطرافش هست ولی غر زدنش هم بیشتره دیگه بیشتر شبها پیش مامان پرگل هستی از وقتی هم که به طعم شیرین شیرخشک عادت کردی شیر مادر اصلا نمیخوری اندیا هم خیلی کم به زور نا گفته نمونه که مامان پریسا هم یکم کوتاهی کرد چون خیلی خسته و کلافه میشد میگفت حالا شیر خشک بده بهشون و این حالا حالاها باعث شد که شما به شیرخشک عادت کنید. قربونتون برم خیلی هم  بغلی شدید مدام باید بچرخونیمتون و علاوه بر اون براتون حرف بزنیم و بخونیم وگرنه غر میزنید خصوصا اراد ...
6 خرداد 1394

تولد دو ماهگی

اراد واندیا جونم  حالا دیگه شما دوماهه شدید گاهی وقتها یه لبخند کوچولو میزنید ولی هنوز هم کولیک معده دارید و به خصوص شبها خیلی بی قراری میکنید البته بیشتر اراد. برای اینکه مامان پریسا یکم بتونه استراحت کنه هرشب اراد جون میره خونه مامان پرگل  وزحمتشو ایشون میکشن یادت باشه بزرگ شدی جبران کنی دیگه اراد چون شبها پیش مامان پریسا نیست شبها شیر خشک میخوره هرچند شیر مامانی خیلی نیست ولی علی رغم اصرارهای مامان مهناز که میگه شیرخشک بده مامان پریسا اصرار داره شیرمادر که بهتر هستش بهتون بده و فقط در مواردی که اراد پیش مامانش نیست شیرخشک استفاده کنه. عمه سمانه هم از تهران اومده و چون هر چهار تایی تون کولیک دارید خیلی جالبه وقتی چهارتایی باه...
6 ارديبهشت 1394

روز جشن

این روزها سرگرم مراسم جشن شما بودیم قرار بود بعداز عید نوروز باشه که تصمیم عوض شد. مامان پریسا همراه شما اومده که چند روزی خونه بابارضا بمونه من هم که چون عمو مصطفی شهرستان و اخر هفته میاد خونه بابا رضا هستم. شبها اصلا نمیذارید بخوابیم مشکل کولیک دارید و مدام باید تو بغل بچرخونیمتون از طرف دیگه مامان پریسا کارت دعوتی برای جشن شما انتخاب کرده که خیلی وقت گیره بابا رضا و مامان پرگل والبته خود مامان پریسا خیلی زحمت کشیدن یه کم هم دنیا (دخترعموم) ولی متاسفانه بازهم انقدر مشغله بود یادمون رفت موقع انجام این کارها که حسابی خونه رو به هم ریخته بود عکس بگیریم. روز 28 اسفندماه در شهربازی رنگین کمان, تالار زعفران جشن شما برگزار شد که بازهم انقد...
28 اسفند 1393

عطرنفس های شما

غنچه های نازم بالاخره شما وارد خونه خودتون شدید و عطر نفس های شما فضارو پرکرده هر روز بستگان برای تبریک ومیومدن ومارو در این شادی همراهی میکردند. راستی از همین حالا مشخصه که اراد شبیه بابا سجادش ولی اندیا هنوز خیلی مشخص نیست البته با توجه به ریز نقش بودنش احتمالا شبیه مامان پریساست چون ناهمسان هستید اصلا شبیه هم نیستیدو خیلی کوچولو ید. شب هفتم هم بابا بزرگم حاج رضا (پدر مامان پرگل) با گفتن اذان و اسمتون شمارو نامگذاری کردند( این یه سنته عزیزای دلم) و ایشون باذکر اینکه خانمها مقدمترند ابتدا اندیا رو نامگذاری کرد و بعد اراد اینم یه النگو هدیه مامان پرگل و بابا رضا (دایی مهدی) به اندیا جون که البته به دستت خیلی بزرگه ...
11 اسفند 1393